تبلیغات
بنام او برای تو یا ''صاحب الزمان'' - آرزو داشتم مرا عبدالمهدی می نامیدند...
درباره وبلاگ

بر چهره پر ز نور مهدی صلوات
بر جان و دل صبور مهدی صلوات

تا امر فرج شود مهیا بفرست
بهر فرج و ظهور مهدی صلوات

«اللهم صل علی محمد وآل
محمد وعجل فرجهم »
.... ..... ..... ...... ....
شیعیان !

مهدی غریب و بی کس است ،

معصیت محض خدا دیگر بس است ،

ای که داری ادعای شیعگی

بندگی کن

بندگی کن

بندگی...

... .... .... ... .... .... ........

روی دیــوار نـــــگاهت
دریچـــه ای باز میـــکنم

از این دریـــچه ،
هزار قاصـــــدک ، از عشــــق خود
ســــمت نــــــگاه تو روانـــــــه میـــکنم
.

بخـــوان پیــــامشان
ببـــین احســاســــشان
،
قـــلب خود را همــــراهشان
سوی تو حـــواله میــــکنم ...

مدیر وبلاگ : paniza
نویسندگان
نظرسنجی
شما عملکرد این وبلاگ رو چگونه دیدید؟؟؟











جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

طنز با طعم طنزینه !!!

شهدای گمنام روستای دولت آباد="لوگوی ما" />
  • @bf-gf@
  • OnlineUser
    بنام او برای تو یا ''صاحب الزمان''
    اللهم عجل لولیک الفرج مولانا صاحب الزمان (ع)
    مولای من!

    آرزو داشتم مرا عبدالمهدی می نامیدند...

    دوست داشتم از همان اول، اذان عشق شما را در گوشم زمزمه کرده بودند...

    ای کاش از ابتدا مرا برای شما نذر کرده، حلقه غلامی تان را بر گوشم افکنده بودند..

    کاش کامم را با نام شما بر می داشتند و حرز شما را همراهم می کردند..

    مهدی جان!

    دوست داشتم با نام نامی شما زبان باز می کردم...

    ای کاش آن اوایل که زبان گشودم، نزدیکانم مرا به گفتن « یا مهدی » وا می داشتند!

    ای کاش مهد کودکم، مهد آشنایی با شما بود...

    کاشکی در کلاس اول دبستان، آموزگارم، الفبای عشق شما را برایم هجی می کرد...

    و نام زیبای شما را برایم می خواند...

    و آن را سرمشق دفترچه ی تکلیفم قرار می داد...

    در دوره راهنمایی، هیچ کس مرا به خیمه سبز شما راه نمایی نکرد...

    در سال های دبیرستان، کسی مرا با شما ـ که مدیر عالم امکان هستی پیوند نزد...
    در کتاب جغرافی ما، صحبتی از مکان زندگی شما یعنی « ذی طوی» و « رضوی» نبود...

    در کلاس تاریخ، کسی مرا با تاریخ غیبت، غربت و تنهایی شما آشنا نساخت...

    در درس دینی، به ما نگفتند « باب الله » و « دیان دینه » شمائید...

    دریغ که در کلاس ادبیات، آداب ادب ورزی به ساحت قدس شما را گوشزد نکردند!

    افسوس که در کلاس نقاشی، چهره مهربان شما را برایم به تصویر نکشیدند!

    چرا موضوع انشای ما به جای « علم بهتر است یا ثروت »،

    از شما و از ظهور شما و روشهای جلب رضایت شما نبود؟!

    مگر نه اینکه بی شما، نه علم خوب است و نه ثروت؟

    کاش در کنار زبان بیگانه، زبان گفتگو با شما را نیز – که آشنا ترین
     و دیرین ترین مونس فطرت های بشر است – به ما می آموختند!

    ای کاش – وقتی برای آموختن یک زبان خارجی به زحمت می افتادم – به
     من می گفتند: او تمامی زبانها و گویش ها و لهجه ها .... و حتی زبان پرندگان را می داند و می شناسد...

    در زنگ شیمی – وقتی سخن از چرخش الکترونها به دور هسته ی اتم به
    میان می آمد – اشارتی کافی بود تا من بفهمم تمام عالم هستی و ما سوی الله به گرد وجود شریف شما می چرخند...

    ای کاش در کنار انواع و اقسام فرمولهای پیچیده ریاضی،
     فیزیک و شیمی، فرمول ساده ی ارتباط با شما را نیز به من یاد می دادند...

    یادم نمی رود از کتاب فارسی، حکایت آن حکیم را که گذارش به قبرستان
    شهری افتاد. و با کمال تعجب دید، بر روی همه سنگ قبرها، سن فوت شدگان را 3، 4، 7 سال و مانند آن نوشته اند...

    پرسید: آیا اینان همگی در طفولیت از دنیا رفته اند؟

    گفتند: نه

    این جا، سّن هر کس را معادل سال هایی از عمرش
     که در پی کسب علم و معرفت بوده است محاسبه می کنند.

    کاش آن روز دبیر فارسی ما گریزی به حدیث معرفت امام 
    می زد که "من مات ولم یعرف امام زمانه مات میتت جاهلیه" ...

    و می گفت که در تفکر شیعی، حیات حقیقی در توجه به امام عصر (ع)
     و معرفت و محبت و مودت او و مهم تر از آن برائت از دشمنان او معنا می شود...

    درس فیزیک، قوانین شکست نور را به من آموخت؛

    ولی نفهمیدم « نور خدا » شمائید و مقصود از « یهدی الله ِلنوِره مَن یَشاء » نور عالمگیر شماست!

    از سرعت سرسام آور نور (300هزار کیلومتر در ثانیه) برایم گفتند؛

    اما اشاره نکردند شعاع دید امام معصوم تا کجاست..

    و نگفتند امام در یک لحظه می تواند تمام عوالم و کهکشان ها را
     از نظر بگذراند و از احوال همه ی ساکنان زمین و آسمان باخبر شود...

    وقتی برای کنکور درس می خواندم، کسی مرا برای ثبت
     نام در دانشگاه معرفت و محبت امام زمان (ع) تشویق نکرد...

    کسی برایم تبیین نکرد که معرفت امام نیز مراتب دارد و خیلی ها تا
     آخر عمر در همان دوران طفولیت یا مهد کودک خویش در جا می زنند...

    نمی دانستم که عناوینی همچون دکتر، مهندس، پروفسور و از این قبیل 
    قراردادهایی در میان انسانهاست که تنها به کار کسب ثروت، قدرت، 
    شهرت، و منزلت اجتماعی و گاهی خدمت در این دنیا می آید؛

    اصلا در این وادی نبودم...

    از فضای نیمه بسته مدرسه وارد فضای باز دانشگاه شدم...

    در دانشکده وضع از این هم اسفبارتر بود...

    بازار غرور و نخوت پر مشتری بود و اسباب غفلت، فراوان و فراهم...

    فضا نیز رنگ و بو گرفته از « علم زدگی » و « روشن فکر مآبی »!

    خیلی ها را گرفتار تب مدرک گرایی می دیدم...

    علم آن چیزی بود که از فلان کتاب مرجع اروپایی یا فلان مجله ی آمریکایی ترجمه می شد؛

    از علوم اهل بیت (ع)، دانش یقین بخش آسمانی کمتر سخن به میان می آمد!

    مولای من!

     در دانشگاه هم کسی برای من از شما سخن نگفت؛

    پرچمی به نام شما افراشته نبود؛

    کسی به سوی شما دعوت نمی کرد؛

    هیچ استادی برایم اوصاف شما را بیان نکرد...

    کارکرد دروس معارف اسلامی و تاریخ اسلام، جبران کسری معدل دانشجویان بود!

    نه اینکه از تبلیغات مذهبی، نشستهای فرهنگی، نماز جماعت
    ، اردوهای سیاحتی زیارتی، مسابقات قرآن و نهج البلاغه و ... خبری نباشد .. کم و بیش یافت می شد؛

    اما در همین عرصه ها نیز شما سهمی نداشتید و غریب و مظلوم و « از یاد رفته » بودید...



    "برگرفته از کتاب آشتی با امام عصر عج"

    یا رب الحسین بحق الحسین اشف الصدر الحسین علیه السلام بظهور الحجه