تبلیغات
بنام او برای تو یا ''صاحب الزمان'' - سوتی های شنیدنی جدید
درباره وبلاگ

بر چهره پر ز نور مهدی صلوات
بر جان و دل صبور مهدی صلوات

تا امر فرج شود مهیا بفرست
بهر فرج و ظهور مهدی صلوات

«اللهم صل علی محمد وآل
محمد وعجل فرجهم »
.... ..... ..... ...... ....
شیعیان !

مهدی غریب و بی کس است ،

معصیت محض خدا دیگر بس است ،

ای که داری ادعای شیعگی

بندگی کن

بندگی کن

بندگی...

... .... .... ... .... .... ........

روی دیــوار نـــــگاهت
دریچـــه ای باز میـــکنم

از این دریـــچه ،
هزار قاصـــــدک ، از عشــــق خود
ســــمت نــــــگاه تو روانـــــــه میـــکنم
.

بخـــوان پیــــامشان
ببـــین احســاســــشان
،
قـــلب خود را همــــراهشان
سوی تو حـــواله میــــکنم ...

مدیر وبلاگ : paniza
نویسندگان
نظرسنجی
شما عملکرد این وبلاگ رو چگونه دیدید؟؟؟











جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

طنز با طعم طنزینه !!!

شهدای گمنام روستای دولت آباد="لوگوی ما" />
  • @bf-gf@
  • OnlineUser
    بنام او برای تو یا ''صاحب الزمان''
    اللهم عجل لولیک الفرج مولانا صاحب الزمان (ع)

    کلاس اول راهنمایی بودم...اون موقع خیلی خیلی با دوستام تلفن حرف می زدم....کلی پر حرف بودم! آقا یه روز رفتم دم خونه دوستم که بیاد پائین باهم بریم بیرون داداشش اومد دم پنجره منم یهو هل شدم(طبق عادت معمول پشت تلفن) گفتم : الو؟؟سلام! مریم هستش؟ داداشش هم نه گذاشت نه برداشت گفت: گوشی دستت صداش کنم!
    من: :-|
    داداشش: :))
    مریم: :-o
    گراهام بل : :D

    الان توو شریعتی یکی از پشت زد بهم :|
    پیاده شدم دیدم راننده ماشین پشتیه خون صورتشو ور داشته
    حول کردم میگم آغا انقد شدید نبود تو چطوری اینجوری شدی ؟
    میگه دستم توو دماغم بود زدم به تو آرنجم خورد به فرمون انگشتم تا بند دومش رفت توو دماغم :|
    پدسگ تعریف کردن داره آخه؟؟؟؟
    خبرت خسارت بخوره توو سرت تعریف نکن واسم حد اقل :|

    چند سال پیش بابام یه بسته مسواك رنگی خریده بود كه من طبق معمول رنگ صورتی رو برداشتم تا یك هفته بعد كه دسته مسواكم شكست بعد از نیم ساعت خواهرم اومد گفت كی دسته مسواك منو شكسته و وقتی مشخص شد كه هر دوتامون از یه مسواك استفاده میكردیم كلی چندشمون شد
    / شب كه بابام اومد خونه یه دفعه صدا زد این مسواك من كجاست :::: ای ی ی ی دیگه بقیه شو تصور كنید كه من چه حالی شدم :((

     اعتراف میکنم 6 سالم بود یه شب جایی مهمون بودیم عیال صاب خونه از اونا بود که قندم با انبر ورمیداشت وسواسی شدید ... دم دمای صب با حس خنکی و خیسی در بستر بیدار شدم ...بله دیشب بارون اومده بود، بی سرو صدا بلند شدم تشک خیس و گذاشتم تو کمد رختخوابا و یه تشک خشک انداختم و خوابیم تا ظهر .. بعدشم که ترک محل کردیم و نمیدونم چی شد که جمعه دعوت بودن خونمون و نیومدن !

     داداشم 1سالش بود كه ی روز مامانم رفت بیرون و گذاشتش پیش من حدودا ی ساعت گذشت دیدم به به بعله بو های خوش استشمام میكنم هركاری كردم نتونستم پوشكشو عوض كنم هی حالم بد میشد گذاشتمش تو حیاط درم از روش بستم كه خونرو كثیف نكنه خودمم وایسادم لب پنجره باهاش حرف میزدم كه حوصلش سر نره :|

    امروز داشتم با دوستم یه بحث جدی و منطقی می کردم یه دفه گفتم ببین عزیزم من و تو دو تا آدم عالغ و باقل هستیم دوستم گفت منظورت همون عاقل و بالغه دیگه !!!!!! تازه فهمیدم چی گفتم:))