تبلیغات
بنام او برای تو یا ''صاحب الزمان'' - داستان رفاقت یک گناهکار با حضرت زهرا (س)
درباره وبلاگ

بر چهره پر ز نور مهدی صلوات
بر جان و دل صبور مهدی صلوات

تا امر فرج شود مهیا بفرست
بهر فرج و ظهور مهدی صلوات

«اللهم صل علی محمد وآل
محمد وعجل فرجهم »
.... ..... ..... ...... ....
شیعیان !

مهدی غریب و بی کس است ،

معصیت محض خدا دیگر بس است ،

ای که داری ادعای شیعگی

بندگی کن

بندگی کن

بندگی...

... .... .... ... .... .... ........

روی دیــوار نـــــگاهت
دریچـــه ای باز میـــکنم

از این دریـــچه ،
هزار قاصـــــدک ، از عشــــق خود
ســــمت نــــــگاه تو روانـــــــه میـــکنم
.

بخـــوان پیــــامشان
ببـــین احســاســــشان
،
قـــلب خود را همــــراهشان
سوی تو حـــواله میــــکنم ...

مدیر وبلاگ : paniza
نویسندگان
نظرسنجی
شما عملکرد این وبلاگ رو چگونه دیدید؟؟؟











جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

طنز با طعم طنزینه !!!

شهدای گمنام روستای دولت آباد="لوگوی ما" />
  • @bf-gf@
  • OnlineUser
    بنام او برای تو یا ''صاحب الزمان''
    اللهم عجل لولیک الفرج مولانا صاحب الزمان (ع)
    دوشنبه 3 تیر 1392 :: نویسنده : paniza        

    l ین داستان رو تو وبلاگ یکی از دوستان 
    وبلاگی خوندم خیلی حالم رو منقلب کرد 
    برای شما هم میذارم تا آخر بخونید اگه 
    دلتون شکستو چشمتون بارید التماس دعا


    یه خونه مجردی با رفیقامون درست کرده بودیم، 
    اونجا شده بود خونه گناه و معصیت...
    گفت شب عاشورا هرچی زنگ زدم به
     رفیقام، هیچکدوم در دسترس نبودند
    نه نمازی، نه حسینی، هیچی
    میگفتم اینارو همش آخوندا درآوردند، دو تا عرب با هم دعواشون شده به ما چه
    میگفت ماشینو برداشتم برم یه سرکی، چی بهش میگن؟ گشتی بزنم
    تو راه که میرفتم یه خانمی را دیدم، دخترخانم چادری داشت میرفت حسینیه
    خلاصه اومدم جلو و سوار ماشینش کردم با هر مکافاتی که بود، میرسونمت و ....ـ
    خلاصه، بردمش توی اون خانه ی مجردی
    اینم مثل بید میلرزید و گریه میکرد و میگفت بابا مگه تو غیرت نداری؟ 
    آخه شب عاشوراست!!!! بیا به خاطر امام حسین حیا کن
    گفتم برو بابا امام حسین کیه؟ اینارو آخوندا درآوردند، این 
    عربها با هم دعواشون شده به ما ربطی نداره
    گفت توی گریه یه وقت گفتش که: خجالت بکش من اولاد زهرام، 
    به خاطر مادرم فاطمه حیا کن!!! من این کاره 
    نیستم، من داشتم میرفتم حسینیه!
    گفتم من فاطمه زهرا هم نمیشناسم، من فقط یه 
    چیز میشناسم: جوانی، جوانی کردن
    جوانی، گناه
    جوانی، شهوت
    اینارو هم هیچ حالیم نیست
    گفت این خانمه گفت: تو اگر لات هم هستی،
     غیرت لاتی داری یا نه؟ گفت: چطور؟ 
    _ خودت داری میگی من زمین تا آسمون پر گناهم ، این همه گناه
     کردی، بیا امشب رو مردونگی لوتی وار به حرمت مادرم زهرا
     گناه نکن، اگه دستتو مادرم زهرا نگرفت برو هرکاری دلت میخواد بکن
    گفت ما غیرتی شدیم
    لباسامو پوشیدم و گفتم: یالا چادرو سرت کن ببینم، امشب 
    میخوام تو عمرم برای اولین بار به حضرت زهرا 
    اعتماد کنم ببینم این زهرا میخواد چیکار کنه مارو... یالا
    سوار ماشینش کردم و اومدم نزدیک حسینیه ای 
    که میخواست بره پیاده اش کردم
    از ماشین که پیاده شد داشت گریه میکرد
    همینجور که گریه میکرد و درو زد به هم، دم شیشه گفت: 
    ایشاالله مادرم فاطمه دستتو بگیره، خدا
     خیرت بده آبروی منو نبردی، خدا خیرت بده...
    میگه اومدم تو خونه و حالا ضد حال خوردیم و ....
    تو صحبت ها که داشتم میبردمش تا دم حسینیه، هی 
    گریه میکرد و با خودش حرف میزد، منم میشنیدم چی میگه
    اما داشت به من میگفت
    میگفت: این گناه که میکنی سیلی به صورت مهدی میزنی،
     آخه چرا اینقدر حضرت مهدی رو کتک میزنی، مگه 
    نمیدونی ما شیعه ایم، امام زمان دلش میگیره، اینارو میگفت
    منم سفت رانندگی میکردم
    پیاده که شد رفت، آمدم خونه
    دیدم مادرم، پدرم، خواهرام، داداشام اینا همه رفتند حسینیه
    تو اینام فقط لات من بودم
    گفت تلویزیونو که روشن کردم دیدم به صورت آنلاین کربلا را نشون میده
    صفحه ی تلویزیون دو تکه شده، تکه ی راستش خود بین الحرمین
     و گاهی ضریحو نشون میده، تکه دومش، قسمت دوم صفحه ی
     تلویزیون یه تعزیه و شبیه خونی نشون میداد، یه مشت عرب با 
    لباس عربی، خشن، با چپی های قرمز، یه مشت بچه ها با لباس 
    عربی سبز، اینارو با تازیانه میزدند و رو خاکها میکشوندند
    میگفت من که تو عمرم گریه نکرده بودم، یاد حرف این دختره 
    افتادم گفتم واااااای یه عمره دارم تازیانه به مهدی میزنم
    میگفت پای تلویزیون دلم شکست، گفتم زهرا جان دست منو بگیر
    زهراجان یه عمره دارم گناه میکنم، دست منو بگیر
    من میتونستم گناه کنم، اما به تو اعتماد کردم
    کسی هم تو خونه نبود، دیگه هرچی دوست داشتم گریه کردم
    گریه های چند ساله که بغض شده بود، گریه میکردم، داد میزدم،
     عربده میکشیدم، خجالت که نمیکشیدم دیگه، کسی نبود
    میگفت نزدیکای سحر بود، پدر و مادرم از حسینیه آمدند
    تا مادرم درو باز کرد، وارد شد تو خونه، تا نگاه به من کرد 
    (اسمش رضاست)، یه نگاه به من کرد گفت: رضا جان کجا بودی؟
    گفتم چطور؟ گفت بوی حسین میدی!
    رضاجان بوی فاطمه میدی، کجا بودی؟
    افتادم به دست پدر و مادرم، گریه.... تورو به حق این شب عاشورا منو ببخش
    من کتک زدم، اشتباه کردم
    بابام گریه کن، مادرم گریه کن، داداشها، خواهرا... همه خوشحال
    داداش ما، پسر ما، پسرم حسینی شده
    صبح عاشورا، زنجیرو برداشتم و پیرهن مشکی رو پوشیدم و رفتم تو حسینیه
    تو حسینیه که رفتم، میشناختند، میدونستند من هیچوقت اینجاها نمیومدم
    همه خوشحال
    رئیس هیئت آدم عاقلیه
    آمد و پیشونی مارو بوسید و بغلمون کرد و گفت
     رضاجان خوش آمدی، منت سر ما گذاشتی
    گفت منم هی زنجیر میزدم و یاد اون سیلی هایی که به مهدی زده بودم گریه میکردم
    هی زنجیر میزدم به یاد کتکایی که با گناهانم به مهدی زدم گریه میکردم
    جلسه که تمام شد، نهارو که خوردیم، رئیس هیئت منو صدا زد
    (من یه خواهشی دارم به کسانی که دستشون به دهنشون میرسه، 
    میتونند سالی چند نفرو کربلا ببرند تورو به خدا یکی
     از کسانی که کربلا میبرید از این طایفه باشه
    اون جوونی که اهل این حرفها نیست اما یه روز عاشورا میاد، همون
     روز دستشو بگیر بگو خوش آمدی، میای بریم کربلا؟
    این جوونا اگر شش گوشه ی حسینو ببینند گریه میکنند، 
    متحول میشن، کربلا آدمو آدم میکنه)
    اومد به من گفت: رضاجان میای کربلا؟ گفتم: کربلا؟!! من؟!!! من پول ندارم!!!
    گفت نوکرتم، پول یعنی چی؟ خودم میبرمت
    میگفت حاج آقا هنوز ماه صفر تموم نشده بود دیدم بین الحرمینم
    رئیس هیئت اومد گفت که: آقارضا، بریم تو حرم
    گفتم برید من یه چند دقیقه کار دارم
    تنها که شدم، زدم تو صورتم گفتم حسین 
    جان میخوای با دل من چکار کنی؟
    زهراجان من یه شب تو عمرم به تو اعتماد کردم، 
    کربلاییم کردی؟ بی بی جان آدمم کردی؟
    اومدم شبکه رو گرفتم، ضریح امام حسینو، گریه کردم. داد میزدم،
     حسین جان، حسین جان، دستمو بگیر حسین جان،
     پسر فاطمه دستمو بگیر، نگذار برگردم دوباره
    میگفت رئیس هیئت کاروان داره، مکه مدینه میبره. میگفت حاج آقا 
    به جان زهرا سال تمام نشده بود گفت میای به عنوان خدمه بریم 
    مدینه، گفت همه کاراش با من، من یکی از خدمه هام مریض شده
    خلاصه آقا چندروزه ویزای مارو گرفت، یه وقت دیدیم ای بابا سال 
    تمام نشده تو قبرستان بقیع، پای برهنه، دنبال قبر گمشده ی زهرا دارم میگردم
    گریه کردم: زهرا جان، بی بی جان، با دل من میخوای چکار کنی؟ 
    من یه شب به تو اعتماد کردم هم کربلاییم کردی هم مدینه ای؟
    میگفت خلاصه کار برام پیش اومد و کار و دیگه رفیقای
     اون چنینی را گذاشتم کنار و آبرو پیدا کردم
    یه مدتی، دو سالی گذشت
    میگفت حاج آقا همه یه طرف، این یه قصه که میخوام بگم یه طرف
    مادر ما گفت: رضاجان حالا که کار داری، زندگی داری، حاجی هم شدی، 
    مکه هم رفتی، کربلایی هم شدی، نوکر امام حسین هم شدی،
     آبرو پیدا کردی، اجازه میدی بریم برات خواستگاری؟
    گفتم بریم مادر، یه دختر نجیب زندگی کن را پیدا کن
    رفتند گفتند یه دختری پیدا کردیم خیلی دختر مومنه
    و خوبیه و اینهاست، خلاصه رفتیم خواستگاری
    پدر دختر تحقیقاتشو کرده بود.
    چقدر خوبه دختردارها اینجوری دختر شوهر بدن، باریکلا
    میگفت منو برد توی یه اتاق و درو بست و گفت: ببین رضاجان 
    من میدونم کی هستی. اما دو سه ساله نوکر ابی عبدالله شدی.
     میدونم چه کارها و چه جنایات و .... همه ی اینارو میدونم، ولی
     من یه خواهش دارم، چون با حسین آشتی کردی دخترمو بهت
     میدم نوکرتم هستم. فقط جان ابی عبدالله از حسین جدا نشو.
     همین طوری بمون. من کاری با گذشته هات
     ندارم. من حالاتو میخرم. من حالا نوکرتم.
    میگفت منم بغلش کردم پدر عروس خانم را، گفتم دعا کنید ما نوکر بمونیم.
    گفت از طرف من هیچ مانعی نداره، دیگه عروس خانم باید بپسنده و خودتون میدونید
    گفتند عروس خانم چای بیارند. ما هم نشسته بودیم. پدرمون، 
    خواهرمون، مادررمون، اینها همه، مادرش، خاله اش، عمه اش، مهمونی خواستگاری بود دیگه
    عروس خانم وقتی سینی را آورد گذاشت جلوی ما، یه نگاه به من کرد، یه وقت گفت:
    یا زهرا!!!!!
    سینی از دستش ول شد و گریه و از سالن نرفته خورد روی زمین...
    مادرش، خاله اش، مادر من، خواهر ما رفتند زیر بغلشو گرفتند و بردنش توی اتاق
    میگفت من دیدم حاج آقا فقط صدای شیون از اتاق بلنده
    همه فقط یک کلمه میگن: یا زهرا!!!
    منم دلم مثل سیر و سرکه میجوشید، چه خبره! مادرمو صدا زدم، گفتم مادر چیه؟
    گفت مادر میدونی این عروس خانم چی میگه؟
    گفتم چی میگه؟
    گفت: مادر میگه که....
    دیشب خواب دیدم حضرت زهرا اومده به خواب من، عکس این
     پسر شمارو نشونم داده، گفته این تازگیا با حسین من رفیق شده....
    به خاطر من ردش نکن
    مادر دیشب فاطمه سفارشتو کرده

    به خدا جوونا اگر رفاقت کنید، اعتماد کنید، زهرا 
    آبروتون میده، دنیاتون میده، آخرتتون میده

    یا زهرا!!!!!







    نوع مطلب :
    برچسب ها :
    لینک های مرتبط :
    دوشنبه 3 تیر 1392 03:07 ب.ظ
    اوایلشو خوندم خلی جالب و تاثیر گذار بود معلوم بود فقط داستان نبود.نتونستم تا آخر بخونم.نتونستم تحمل کنم
    paniza این داستان حال عجیبی به آدم میده
    من از دیروز که خوندم هنوز تو شوکم تو فکرم ....
    خیلی حس غریبیه ...
    کاش حضرت زهرا دست همه ی ما جونارو میگرفت چقدر به کمک و توجهش احتیاج داریم
    خوشا به حال اون جوون ....
    دوشنبه 3 تیر 1392 03:07 ب.ظ
    اوایلشو خوندم خلی جالب و تاثیر گذار بود معلوم بود فقط داستان نبود.نتونستم تا آخر بخونم.نتونستم تحمل کنم
    paniza ممنون از اینکه بهم سر زدی...
    دوشنبه 3 تیر 1392 02:16 ب.ظ
    هیچی نگفتنم از این بود که کلمات یارای توضیح بعضی چیزا رو ندارن
    paniza می فهمم آجییم
    ممنون که اومدی
    یکشنبه 2 تیر 1392 08:28 ب.ظ
    سلام عزیزم


    خیلی قشنگ بود من قبلا این داستانو خونده بودم و خیلی تحت تاثیر قرارگرفتم...


    خدا حفظت کنه...


    انشالا از خوده آقا عیدی بگیری...




    خیلی التماس دعا، عیدتم مبارک
    paniza mamnun azizam
    mamnun ke umadi
    merci az lotfet
    mohtajim be doa
    یکشنبه 2 تیر 1392 07:56 ب.ظ
    هیچی ندارم بگم
    paniza mamnun az inke omadi azizam
    ...
     
    لبخندناراحتچشمک
    نیشخندبغلسوال
    قلبخجالتزبان
    ماچتعجبعصبانی
    عینکشیطانگریه
    خندهقهقههخداحافظ
    سبزقهرهورا
    دستگلتفکر
    نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.