تبلیغات
بنام او برای تو یا ''صاحب الزمان'' - یک داستان واقعی و تکان دهنده(و یه جورایی آموزنده)
درباره وبلاگ

بر چهره پر ز نور مهدی صلوات
بر جان و دل صبور مهدی صلوات

تا امر فرج شود مهیا بفرست
بهر فرج و ظهور مهدی صلوات

«اللهم صل علی محمد وآل
محمد وعجل فرجهم »
.... ..... ..... ...... ....
شیعیان !

مهدی غریب و بی کس است ،

معصیت محض خدا دیگر بس است ،

ای که داری ادعای شیعگی

بندگی کن

بندگی کن

بندگی...

... .... .... ... .... .... ........

روی دیــوار نـــــگاهت
دریچـــه ای باز میـــکنم

از این دریـــچه ،
هزار قاصـــــدک ، از عشــــق خود
ســــمت نــــــگاه تو روانـــــــه میـــکنم
.

بخـــوان پیــــامشان
ببـــین احســاســــشان
،
قـــلب خود را همــــراهشان
سوی تو حـــواله میــــکنم ...

مدیر وبلاگ : paniza
نویسندگان
نظرسنجی
شما عملکرد این وبلاگ رو چگونه دیدید؟؟؟











جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

طنز با طعم طنزینه !!!

شهدای گمنام روستای دولت آباد="لوگوی ما" />
  • @bf-gf@
  • OnlineUser
    بنام او برای تو یا ''صاحب الزمان''
    اللهم عجل لولیک الفرج مولانا صاحب الزمان (ع)


    از زبان معلم این دانش آموز: مسلما این موضوع انشاء برای

     هزارمین بار تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود

    موضوع را این جوری پای تخته نوشتم " می خواهید در آینده

     چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟ " و برایشان 

    توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما

    تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاء ها هم تقریبا

     همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند، با این تفاوت

     که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده

     كه بطور مثال میتوان این رشته ها را نامبرد:

    از زبان یك دانش آموز: من گفتم دوست دارم كه مهندس

     هوا و فضا شوم ولی پدرم می گوید الان ام وی ام

    ( منظور همان mba است) كه بهترین رشته ی دنیا است و خیلی پول دارد. 

    از زبان دیگر دانش آموز میشنویم : دوست دارم مهندسی

    اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید

     اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد و ...

    ولی اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر

     این یکی است " می خواهم فاحشه بشوم

    شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده

     ساله چنین شغلی را انتخاب کرده . 

    " خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ...

    (معلومه که نمی دانی) ولی به نظرم شغل خوبی است . 

    خانم همسایه ما فاحشه است. 

    این را مامان گفت. تا ال دلم میخواست مثل مادرم پرستار بشوم . 

    پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم

     دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . 

    شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود

    بهتر باشد او همیشه مرتب است . 

    ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد .

    ولی مامان همیشه معمولی است .

    مامان خانم همسایه را دوست ندارد . 

    بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . 

    ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . 

    گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . 

    مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها

     هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ 

    خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . 

    بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم

    را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . 

    بعد من را فرستاد تو و در را بست . ... من برای این

    دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . 

    مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .

    ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه

     احترام می گذارند مثلا همین بابای من . 

    زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید

    حسودی شان می شود چون مامانم می گوید 

    زنها خیلی به هم حسودی می کنند . 

    خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . 

    آدم های زیادی به خانه اش می آیند . 

    همه شان مرد هستند.برای من خیلی عجیب است

     که یک زن رئیس این همه مرد باشد . 

    بعضی هایشان چند بار می آیند . 

    بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش

     را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . 

    همکارهایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند. 

    من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک. بابا

     می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم 

    امروز تولد خانم همسایه است . 

    گفت می داند . 

    آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون

     بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند. 

    تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد .

    زود زود ماشین هایش را عوض می کند . 

    فکر کنم چند تا هم راننده داشته باش
    د که

     می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند .





    نوع مطلب :
    برچسب ها :
    لینک های مرتبط :
     
    لبخندناراحتچشمک
    نیشخندبغلسوال
    قلبخجالتزبان
    ماچتعجبعصبانی
    عینکشیطانگریه
    خندهقهقههخداحافظ
    سبزقهرهورا
    دستگلتفکر
    نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.