تبلیغات
بنام او برای تو یا ''صاحب الزمان'' - مطالب مهر 1391
درباره وبلاگ

بر چهره پر ز نور مهدی صلوات
بر جان و دل صبور مهدی صلوات

تا امر فرج شود مهیا بفرست
بهر فرج و ظهور مهدی صلوات

«اللهم صل علی محمد وآل
محمد وعجل فرجهم »
.... ..... ..... ...... ....
شیعیان !

مهدی غریب و بی کس است ،

معصیت محض خدا دیگر بس است ،

ای که داری ادعای شیعگی

بندگی کن

بندگی کن

بندگی...

... .... .... ... .... .... ........

روی دیــوار نـــــگاهت
دریچـــه ای باز میـــکنم

از این دریـــچه ،
هزار قاصـــــدک ، از عشــــق خود
ســــمت نــــــگاه تو روانـــــــه میـــکنم
.

بخـــوان پیــــامشان
ببـــین احســاســــشان
،
قـــلب خود را همــــراهشان
سوی تو حـــواله میــــکنم ...

مدیر وبلاگ : paniza
نویسندگان
نظرسنجی
شما عملکرد این وبلاگ رو چگونه دیدید؟؟؟











جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

طنز با طعم طنزینه !!!

شهدای گمنام روستای دولت آباد="لوگوی ما" />
  • @bf-gf@
  • OnlineUser
    بنام او برای تو یا ''صاحب الزمان''
    اللهم عجل لولیک الفرج مولانا صاحب الزمان (ع)
    یکشنبه 30 مهر 1391 :: نویسنده : paniza        
    در روزگاری که بهانه های بسیار برای گریستن داریم
    شرم خندیدن، به مضحکه هم میهنان مان را بر خود نپسندیم.
    کار سختی نیست نشنیدن، نخواندن و نگفتن لطیفه های توهین آمیز ...
    با اراده جمعی این عادت زشت را به ضدارزش تبدیل کنیم.
    رخشان بنی اعتماد
    /
    /
    /
    /
    یک روز یه ترکه
    اسمش ستارخان بود، شاید هم باقرخان.. ؛
    خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛
    یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد،
    جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد،
    فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو، برای اینکه ما تو این مملکت آزاد زندگی کنیم
    /
    /
    /
    /
    یه روز یه رشتیه.
    ..
    .
    .
    .

     
    یه روز یه رشتیه
    اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛
    برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلق شاه تلاش کرد،
    برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛
    اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد
    /
    /
    /
    /
    یه روز یه لره
    اسمش کریم خان زند بود، موسس سلسله زندیه؛
    ساده زیست، نیک سیرت و عدالت پرور بود و تا ممکن می شد از شدت عمل احتراز می کرد
    /
    /
    /
    /
    یه روز یه قزوینی
    به نام علامه دهخدا ؛
    از لحاظ اخلاقی بسیار منحصر بفرد بود و
    دیوان پارسی بسیار خوبی برای ما بر جا نهاد
    /
    /
    /
    /
    یه روز ما همه با هم بودیم...، ترک و رشتی و لر و اصفهانی
    تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و قفل دوستی ما رو شکستند... ؛
    حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم، به همدیگه می خندیم!!! و اینجوری شادیم
    این از فرهنگ ایرانی به دور است. آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفاوتی هستند
    پس با همدیگه بخندیم نه به همدیگه
    /
    /
    /




    نوع مطلب :
    برچسب ها :
    لینک های مرتبط :
    یکشنبه 30 مهر 1391 :: نویسنده : paniza        
    استاد مرتضی مطهری در کتاب حق و باطل جملاتی به این مضمون نوشته اند :

    از کودکی همیشه این سوال برایم مطرح بود که :
    چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند...
    اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود...

    این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم دیدم این‏ قانون 
    کلی زندگی ما ایرانیان است که هر کسی و هر چیزی 
    تا وقتی که ساکن‏ است مورد احترام است.
    تا ساکت است مورد تعظیم و تبجیل است 
    اما همینکه به راه افتاد و یک قدم برداشت 
    نه تنها کسی کمکش نمی‏ کند، 
    بلکه‏ سنگ است که بطرف او پرتاب می‏شود 
    و این نشانه یک جامعه مرده است 
    ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که :
    متکلم هستند نه‏ ساکت، متحرکند نه ساکن، باخبرترند نه بی‏خبرتر.





    نوع مطلب :
    برچسب ها :
    لینک های مرتبط :
    یکشنبه 30 مهر 1391 :: نویسنده : paniza        
    مرد نصفه شب در حالی که مست بوده میاد خونه و دستش می خوره به کوزه ی سفالی گرون قیمتی که زنش خیلی دوستش داشته
     میوفته زمین و میشکنه مرد هم همونجا خوابش می بره...
    زن اون رو می کشه کنار و همه چیو تمیز می کنه...

    صبح که مرد از خواب بیدار میشه انتظار داشت که زنش جر و بحث و شروع کنه و این کارو تا شب ادامه بده ...
    مرد در حالی که دعا می کرد که این اتفاق نیوفته میره اشپزخونه تا یه چیزی بخوره ...
    که متوجه یه نامه روی در یخچال می شه که زنش براش نوشته...

    زن : عشق من صبحانه ی مورد علاقت روی میز آمادست ...
    من صبح زود باید بیدار می شدم تا برم برای ناهار مورد علاقت خرید کنم...
    زود بر می گردم پیشت عشق من
    دوست دارم خیلی زیاد....

    مرد که خیلی تعجب کرده بود
    میره پیشه پسرش و ازش می پرسه که دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟

    پسرش می گه : دیشب وقتی مامان تو رو برد تو تخت خواب که بخوابی و شروع کرد به اینکه لباس و کفشت رو در بیاره
     تو در حالی که خیلی مست بودی بهش گفتی ...

    هی خانوووم ، تنهااااام بزار ، بهم دست نزن...من ازدواج کردم...
     




    نوع مطلب :
    برچسب ها :
    لینک های مرتبط :
    یکشنبه 30 مهر 1391 :: نویسنده : paniza        
    خیلی ممنون انقد آسون منو داغون کردی
    واسه احساسی که داشتم دلمو خون کردی
    تو که هیچ حسی به این قصه نداشتی واسه چی
    منو به محبت دو روزه مهمون کردی
    همه عالم می دونستن که بری میمیرم
    اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی
    خیلی ممنون واسه هرچی که آوردی به سرم
    خیلی ممنون ولی من هیچ وقت ازت نمی گذرم
    من حواسم به تو بود و تو دلت سر به هوا
    با همین سر به هواییت منو ویرون کردی
    من که با نگاه شیرین تو فرهاد شدم
    مگه این کافی نبود که منو مجنون کردی؟
    همه عالم می دونستن که بری میمیرم
    اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی
    خیلی ممنون واسه هرچی که آوردی به سرم
    خیلی ممنون ولی من هیچ وقت ازت نمی گذرم




    نوع مطلب :
    برچسب ها :
    لینک های مرتبط :
    یکشنبه 30 مهر 1391 :: نویسنده : paniza        
    روی قبرم بنویسید کسی بود که رفت
    لحظه ای از غم ایام نیاسود که رفت

    بنویسید از آغوش خدا آمده بود
    هیچ کس هیچ نفهمید چرا آمده بود

    بنویسید نفهمید کسی دردش را
    هیچ کس درک نمی کرد رخ زردش را

    بنویسید که یک عمر کسی را کم داشت
    در نگاهش اثر از حادثه ای مبهم داشت

    بنویسید هوای دل او ابری بود
    بنویسید که اسطورهء بی صبری بود

    بنویسید پرش لحظهء پرواز شکست
    بنویسید دلش را به دل پیچک بست

    روی قبرم بنویسید دلی عاشق داشت
    دور تا دور دلش رز و اقاقی می کاشت

    رج به رج فرش دلش را گره با خون می زد
    شهرتش طعنه به رسوایی مجنون می زد

    بنویسید که با عدل جهان مسأله داشت
    بنویسید که از عالم وآدم گله داشت

    شعر جانسوزی اگر گفت همه از دل بود
    بنویسید که او پای دلش در گل بود

    بنویسید که پروانه صفت سوخت پرش
    بنویسید غمی بود به چشمان ترش

    بنویسید که همواره غمی پنهان داشت
    بنویسید به تقدیر و قضا ایمان داشت

    بنویسید جوان رفت کهنسال نبود
    بنویسید اگر حرف نزد لال نبود ....




    نوع مطلب :
    برچسب ها :
    لینک های مرتبط :
    یکشنبه 30 مهر 1391 :: نویسنده : paniza        
    صبوری


    تلخ ترین دارویی که در تاریخ بشریت شناخته شده



    “صبوری” است . . .


    ((خدایی سخته))





    نوع مطلب :
    برچسب ها :
    لینک های مرتبط :
    یکشنبه 30 مهر 1391 :: نویسنده : paniza        

     

    به وبلاگ درهم برهم من خوش اومدید

     

    شهید سید مرتضی آوینی

    راز خون را جز شهدا در نمی‌یابند،

    راز خون در آنجاست که محبوب، 

    خود را به کسی می‌بخشد که این راز را دریابد،

    آن کس که لذت این سوختن را چشیده ، 

    در این ماندن و بودن جز ملامت و افسردگی هیچ نمی‌یابد.

    شهید سید مرتضی آوینی



     نظر یادتون نره





    نوع مطلب :
    برچسب ها :
    لینک های مرتبط :